هوا خیلی سرد بود .سرد و تاریک ...یه شهر ساحلی ...آسمون دلش گرفته بود ...نم نم بارون میومد... شهر بود اما به جز صدای جغد صدای دیگه ای به گوش نمیرسید...
نمیدونست چقدر راه اومده یا داره کجا میره ....اصلا چرا راه افتاده ...فقط داشت فکر میکرد ...
فکر کرد اگه یکی ببینتش بهش چی میگه ...دیوونه ....عاشق...تنها ....
ولی اون فقط داشت راه میرفت ...یه خورده هم خسته بود ....فکر کرد به خودش بگه عابر خسته ....خیلی دلش گرفته بود ...شروع کرد با خودش حرف زدن...داشت مرور میکرد
روز اول که اومد اینجا همه بهش میخندیدن ...ولی اون گریه میکرد و هیچ کس نفهمید چرا ....خیلی ها دوستش داشتن خیلی هام نداشتن ...ولی اون دلیلی برای هیچ کدومش نداشت ....فقط گریه میکرد....
کم کم ناامید شد سعی کرد با این دنیا کنار بیاد ....خندیدن رو یاد گرفت ...ولی هیچ وقت گریه رو فراموش نکرد ...
همیشه میدونست اینجا جای اون نیست ....اون فقط یه عابر ..فقط یه عابر ..
کودکی رو گذروند...یه روز به نوجوانی رسید ...یه روز بیست و یک ساله شد ... بهش گفتن جوونی باید جوونی کنی ... یه روز چهل ساله شد ....یه روز پیر شد....ولی جوونی و پیری برای یه عابر چه فرقی داره ....آخرش باید بره ...اون فقط یه عابر....
یه چیزا و یه کسایی رو دوست داشت ..ولی دلش گرفته بود از این همه زشتی،از این همه بی عدالتی بشر،از این بوی بدی که همه جا به به مشام میرسید ....از خیلی چیزا خسته شده بود ... از خودشم خسته بود ...چرا اونی که باید نبود .....دیگه میخواست بره ...
زیر لب زمزمه میکرد ....بیا کوله بارت رو ببند ای دل تنها .. یه شب شب بارونی ..دل و بزنیم دریا ....
رسیده بود لب ساحل ...حالا دیگه واقعا یه شب بارونی بود...برگشت و یه نگاه به دنیای پشت سرش کرد و...رفت آخه اون فقط یه عابر بود....
خدایا من به عابر خسته حق میدم ولی حاضر نیستم به همین راحتی بذارم برم...مهترین و بزرگترین آرزوی من تو لحظه ی مرگ منه ....شهادت...و دیگر هیچ
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 13:57  توسط حمیده
|
یاد من باشد آن گونه باشم که باید ..نه آن گونه که افکارم میگویند ...شیطان راه به باید های من ندارد اما به افکارم، شاید ...
یاد من باشد بیشتر مراقب دلم باشم ...نگذارم هرجایی برود...هرزه شود ...یا که دست بیگانه به دستش بخورد ...
یاد من باشد حرفی نزنم از راز ستاره ها...با زمین و زمینیان
یاد من باشد بال پروانه ها رانباید گرفت ...میشکند ....فرصت پروانه ها کوتاه است... نباید خانه نشینشان کرد....
یاد من باشد نوای کبوتر و بلبل فرق ندارد ...هردو زیباست ..نغمه ی عشق است... تسبیح حق.....
یاد من باشد با حق باشم ..حتی اگر به قانون زمین بر میخورد
یاد من باشد من تنها نیستم ...خدای من همین جاست ..بالای سرم...صاحب مهتاب است....یاد من باشد دوستم دارد....
یاد من باشد ....یاد من باشد خدا ناصحان به خود را دوست دارد...
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 10:53  توسط حمیده
|
گر دلم مينوشت ،زبانم ميمرد
گر زبانم ميگفت ،دلم ميشکست
سکوت تنها چاره ي من بود
آنجا که قلبم شکست
درد هايم را فقط،آسمان ميدانست
ستاره ها يگانه شاهد هايم بودند
عيبشان اين بود ...
حرف هاشان را ستاره اي ميگفتند!
زبانشان را زميني ها نميدانستند
من ميدانستم ،اما...
سکوت تنها چاره ي من بود
سکوت و انتظار
تا بيايد مردي که آسمان بشناسدش
بداند ابر چيست
بداند اشک چيست
زبان ستاره ها را بفهمد
تا او معني کند چشمک ستاره ها را براي زمين
که اين جماعت شهادت مرا نمي پذيرند
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 15:2  توسط حمیده
|
یه ساعتی میشد که داشت عباس آقا و بستی فروختنش رو نگاه میگرد
بدو بستی آوردم تازه !-
عباس آقا یه دونه از اون قرمز هاش به من میدی-
بله که میدم آقا پسر گل ، بفرما اینم یه دونه از قرمزاش برای شما میشه 5 تومن -
آقا بستی ها دونه ای چنده -
دونه 5 تومن همه رنگی داره تازم هست -
عباس آقا من 3 تومن بشتر ندارم نمیشه یکی به من بدی-
نه که نمیشه شما برو دو روز دیگه پولت رو جمع کن بعد بیا یه دونه خوبش رو بهت میدم-
نه آخه من الان میخوام پولام رو جمع میکنم بعدا براتون میارم -
نه خیر نمیشه بستنی میخوای باید الان پولش رو بدی-
چشمش رو دوخته بود به دست عباس آقا و بستنی هایی که میداد به بچه ها داشت تو ذهنش مرور میکرد که هرکدومش ممکنه چه مزه ای باشه
ولی خب من که پول ندارم عباس آقا به اونی که 3 تومن هم داشت نداد من که هیچی پول ندارم!
حسین آقا میگه یه ساعته کجا موندی؟-
صدای مریم بود خواهر کوچیکترش ،کافی بود مریم یه چیزی بخواد تا حسین به هر سختی ای شده بهش بده تو چشمای مریم یه چیزی بود که هیچ جای دیگه نبود فقط مریم بود که باورش میشد جسین اگه 8 سالشم باشه مرد شده
برو الان میام برو سرما میخوری-
اااااا حسین اونجا رو بستنی ها رو حسین یکی برام میگیری -
چی بستنی ؟-
آره -
آخه ..آخه ...-
چی بگه پول نداره که ولی مریم بستنی میخواد اگه براش نگیره!نه مریم باعث شد دلش رو بزنه به دریا و بره با خودش گفت:
مریم اشتباه نمیکنه من مرد شدم عباس آقا هم مرد شده میرم باهاش حرف میزنم
نگاه مریم یه قدرت عجیب بهش داده بود
آخه چی ؟بالاخره میخری یا نه -
هیچی الان میرم برات میگیرم همین جا وایسا-
محکم راه افتاد دستش رو که خالی خالی بود مشت کرده بود
سلام عباس آقا اگه من یه بستنی بخوام بهم میدی؟-
بله که میدم چه رنگیش رو میخوای ؟-
دستش رو آورد بالا و گفت :
من هیچ پولی ندارم ولی یه دونه بستنی میخوام برا خواهرم بعدا پولام رو جمع میکنم میارم -
عباس آقا یه خورده نگاهش کرد گفت
پس خودت چی که یه ساعته داری نگاه میکنی-
من ..من نمیخوام پولش رو ندارم ولی برای مریم یه دونه بدید من قول میدم که پولش رو بیارم-
عباس آقا خندید و گفت
نه معلومه مرد شدی حالا چه رنگیش رو بدم-
قرمز -
عباس آقا دو تا بستنی داد بهش گفت :
یکیش برا مریم یکیشم برا خودت چون مرد شدی !بعدا پولات رو جمع کن برام بیار -
**********
خدایا دلم میخواد مثل حسین کوچولو بیام پیش تو هرچند که هیچی ندارم ولی از خودم بگذرم محکم بگم خدایا من هیچی ندارم ولی بهم اعتماد کن و ردم نکن قول میدم با تمام وجودم سعی کنم جبران کنم تو هم کمکم کن
+
نوشته شده در سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 16:36  توسط حمیده
|
خدایا من شکایت دارم ،آقا من شاکی ام
از کی ؟!؟!از خودت !!از همه ی اونایی که ادعای این رو دارن که تو رو میشناسن !!اصلا از خودمم شاکیم
به خداوندی خودت خسته شدم .بابا تا کی من بخوام از عشقم از امامم حرف بزنم باید ثابتش کنم ،تا کی بخوام بگم امام زمان بهم بگن امل
تا کی دلم لک بزنه برا اینکه منم یه بار همش یه بار ببینمش ،تا کی هم از اینطرف بخورم هم از اونطرف ،تا کی از دست اینایی بکشم که دارن خیر سر من داد میزن خدا و تو شیپور شیطان فوت میکنن!!!تا کی کلی آدم رو دل داری بدم که عیب نداره درست میشه یه روز خودش میاد جواب میده
یه روز میاد !!.....تا کی خسته شدم.... تا کی بگم حمیده خفه شو هر حرفی رو هر جایی نزن ....اصلا من به خودمم شک کردم ....از خودمم شاکی ام
اصلا چرا منم نباید مثل بچه های کوفه خرما از امام بگیرم ،مگه من چمه هان ؟؟؟
آخه خو ما هم دل داریم ، مگه ما چی مون از اونا کمتره هان !!به خدا من حاضرم هرکاری که تو بگی بکنم ولی بگو خودش بیاد ،اصلا منم میخوام شیر برای امامم ببرم !!!
میدونم ،میدونم دارم چرت و پرت میگم،شایدم دارم کفر میگم میدونم الان میگی همش تقصیر خودته میدونم الان یه عالمه نصیحت میریزه سر من که خودت رو درست کن ،ولی یه سوال اونا واقعا لیاقت امام رو داشتن که مفت و مجانی پیششون بود و ..... نمیدونم ولی دارم اشک میریزم و اینا رو برات مینویسم
دارم میترکم ،دارم داغون میشم
بسه دیگه ....فقط همین به خاطر من و امثال من نه ولی به خاطر آدم هایی که دوستشون داری ..به خاطر اونایی که حرفشون رو میخری ...به خاطر اونا بسه دیگه!!
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 15:40  توسط حمیده
|
تا حالا به دریا فکرکردی؟!؟!...بزرگترین و بی نهایت ترین مفهوم زندگی مادی ما ...بی کران...عظمت غروب کنار در یا مشخص میشه .
ولی همه ی دریا ها یه ساحل دارن یه جایی که دریا تموم میشه ....جایی بیرون از دریا ....خشکی....
تا حالا به حس قطره ها یا ماهی های کوچیک عمق دریا فکر کردی؟!؟!.....
تا حالا فکر کردی که ماهی ها دریا رو قشنگ تر میبینند یا ما ؟!؟!....
تا حالا فکر کردی اگه دریا رو از قطره بگیرن چی میشه ؟!؟.....میدونی اونوقت دیگه آب نیست میشه قطره اشک ....آخه کمال قطره ها یعنی دریا ....
دریا برای ما خیلی قشنگه .پر از نعمت و مهربونی ....اصلا مثل یه پدر میمونه گاهی اینقدر آروم که دلت میخواد محکم خودت رو پرت کنی تو بقلش.....گاهی هم خشمگین طوری که باید ازش حساب ببری!!!...ولی این دریای ماست از بیرون .....
فکر میکنم تمام قطره هایی که تو خشکی یا بد تر از اون توی بیابون به زمین میرسند از دست دریا به خاطر کوچیک بودنش و به خاطر نامهربونی هاش شکایت دارند!!!!....
میگن یه دریای رحمت هم وجود داره .عبدالله انصاری میگه دریای رحمت الهی تنها دریایی هست که لب نداره ...یعنی بی نهایت واقعی ....من نمیدونم ما قراره ماهی باشیم یا قطره ولی من میخوام غرق بشم ....غرق غرق....اصلا میخوام بدون دریا معنی نشم
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 0:16  توسط حمیده
|
پائیز فصل رعد و برق ،زیبا ترین صدای طبیعت .پائیز ،آسمان هم با تمام وجودش تو را فریاد میزند دل تنگ شده ،میگرید بلند بلند
پائیز ،فصل آذرخش فصل نور ،فصل زیباترین پاسخ تو به آسمان ،نور!!
پائیز ،فصل تسبیح بلند بلند برگ ها ،تا چند روز پیش آرام و بی صدا بودند.راستی چه حکمتی است که هنگام مرگ همه تو را میخوانند، بلند بلند حتی برگ ها!!؟؟
پائیز ،فصل جنگ ،فصل لاله ها ،فصل پرواز ،فصل کوچ ،فصل حسرت و حسادت بزرگ برای من ،حسرت جنگ، حسادت به یاران خورشید، حسادت به مردان تو به شهدا ،کاش من هم روزهایی هرچند کوتاه تجربه میکردم زندگی فقط برای تو چه طعمی دارد؟ ،!!
و امسال پائیز، فصل بهار ،بهار عشق ،بهار بندگی،بهار طاعت ،بهار حضور ،بهار امتحان ،بهار با تو بودن ،فصل رمضان....
التماس دعا
+
نوشته شده در دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 17:4  توسط حمیده
|
خدایا هنوز هم نمیدانم از این دنیا شکایت کنم یا سکوت
نمیدانم
تنها که میشوم دلم پرواز میخواهد ،سکوت تنهایی عذابم میدهد مگر من چقدر در روز خلوت دارم با تو ،با تو که تمام راز زندگی منی تمام حس بودنم میان هیچ تمام روح زندگی در جسم فانی ام
دلم پرواز میخواهد به اوج ،به سوی تو بال های پرانه ها را میخواهم که آرام و بی صدا در حریم عشقت بسوزند ،کسی هست مرا یاری کند؟،راهی نشانم دهد؟،کسی صدای سکوت مرا میشنود؟
دلم پرواز میخواهد از جاده سبز دعا به آسمان به بیکران حضور ،جایی که فقط من باشم و تو و دیگر هیچ!
دلم پرواز میخواهد به یک هدف ،آنجا که رویای آرامشم را ساخته ام ،آنجا که تو با گوشه ی چشمی تمام موج های نا آرام اقیانوس روحم را آرامشی ابدی دهی
دلم پرواز میخواد به جایی برای زیستن ،آنجا که بدانم جز با واژه مرگ نمیشود بودن وزیستن ابدی را ترجمه کرد ،آنجا که بدانم جز با فنا شدنم ابدی نخواهم گشت
دلم پرواز میخواهد به لحظه ی یقین ،به آنجا که جز تو هیچ نبینم
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 14:37  توسط حمیده
|
کاش می شد سکوت غریبانه نیلوفر های اسیر مرداب را شکست
کاش می شد صحبت های گل با پروانه را فهمید
کاش می شد حس قطره شمع آب شده را پرسید
کاش می شد بیشتر زیبایی ها را دانست
کاش می شد صدای سکوت مادران داغدار را با نغمه های شادی جا به جا کرد
اگر تو بودی! ،اگر تو بیای!،اگر تو باشی میشه
اگه تو بیای دیگه همه زیبایی ها معنی میشن
اگه تو بیای میشه فهمید ذوب شدن شمع یعنی چی
اگه تو بیای دیگه هیچ دیوی نیست تا مادران رو داغدار کنه
اگه تو بیای دیگه هیچ کس سر دو راهی حق و باطل نمیمونه
و هیچ دیوی جرات این که لباس فرشته ها رو بپوشه پیدا نمیکنه
اگه تو بیای شاید دیگه من همیشه تو تنهایی هام یه غم نداشته باشم که دلیل اشک هام بشه
بیا ....باور کن تحمل غربت جمعه ها دیگه خیلی سخت شده
باور کن تحمل حتی یه لحظه دوریت سخت شده
باور کن دیگه خسته شدم از همه جا گشتن و هیچ جا ندیدن
بیا که آخرین برگ منی
آرزوی لحظه ی مرگ منی
+
نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 18:6  توسط حمیده
|
سلام
خب بعد از کلی این د راون در اینجا راه افتاد
اینجا قراره حرفای دل یه خسته از زمونه رو تو خودش جا بده
یکی که دلش میخواست به از این باشه ولی خب دیگه نیست، اسیر شده
قراره یه چیزایی بگم تا حالا فقط برای خودم بود و خدام حالا هرکی به اینجا سر بزنه شریک من میشه
برام دعا کنید
خیلی
+
نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 17:41  توسط حمیده
|