تبليغاتX
نوای فراق
دوری

 

هوا خیلی سرد بود .سرد و تاریک ...یه شهر ساحلی ...آسمون دلش گرفته بود ...نم نم بارون میومد... شهر بود اما به جز صدای جغد صدای دیگه ای به گوش نمیرسید...

نمیدونست چقدر راه اومده یا داره کجا میره ....اصلا چرا راه افتاده ...فقط داشت فکر میکرد ...

فکر کرد اگه یکی ببینتش بهش چی میگه ...دیوونه ....عاشق...تنها ....

ولی اون فقط داشت راه میرفت ...یه خورده هم خسته بود ....فکر کرد به خودش بگه عابر خسته ....خیلی دلش گرفته بود ...شروع کرد با خودش حرف زدن...داشت مرور میکرد

روز اول که اومد اینجا همه بهش میخندیدن ...ولی اون گریه میکرد و هیچ کس نفهمید چرا ....خیلی ها دوستش داشتن خیلی هام نداشتن ...ولی اون دلیلی برای هیچ کدومش نداشت ....فقط گریه میکرد....

کم کم ناامید شد سعی کرد با این دنیا کنار بیاد ....خندیدن رو یاد گرفت ...ولی هیچ وقت گریه رو فراموش نکرد ...

همیشه میدونست اینجا جای اون نیست ....اون فقط یه عابر ..فقط یه عابر ..

کودکی رو گذروند...یه روز به نوجوانی رسید ...یه روز بیست و یک ساله شد ... بهش گفتن جوونی باید جوونی کنی ... یه روز چهل ساله شد ....یه روز پیر شد....ولی جوونی و پیری برای یه عابر چه فرقی داره ....آخرش باید بره ...اون فقط یه عابر....

یه چیزا و یه کسایی رو دوست داشت ..ولی دلش گرفته بود از این همه زشتی،از این همه بی عدالتی بشر،از این بوی بدی که همه جا به به مشام میرسید ....از خیلی چیزا خسته شده بود ... از خودشم خسته بود ...چرا اونی که باید نبود .....دیگه میخواست بره ...

زیر لب زمزمه میکرد ....بیا کوله بارت رو ببند ای دل تنها .. یه شب شب بارونی ..دل و بزنیم دریا ....

رسیده بود لب ساحل ...حالا دیگه واقعا یه شب بارونی بود...برگشت و یه نگاه به دنیای پشت سرش کرد و...رفت آخه اون فقط یه عابر بود....

خدایا من به عابر خسته حق میدم ولی حاضر نیستم به همین راحتی بذارم برم...مهترین و بزرگترین آرزوی من تو لحظه ی مرگ منه ....شهادت...و دیگر هیچ

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 13:57  توسط حمیده  | 

 

یاد من باشد آن گونه باشم که باید ..نه آن گونه که افکارم میگویند ...شیطان راه به باید های من ندارد اما به افکارم، شاید ...

یاد من باشد بیشتر مراقب دلم باشم ...نگذارم هرجایی برود...هرزه شود ...یا که دست بیگانه به دستش بخورد ...

یاد من باشد حرفی نزنم از راز ستاره ها...با زمین و زمینیان

یاد من باشد بال پروانه ها رانباید گرفت ...میشکند ....فرصت پروانه ها کوتاه است... نباید خانه نشینشان کرد....

یاد من باشد نوای کبوتر و بلبل فرق ندارد ...هردو زیباست ..نغمه ی عشق است... تسبیح حق.....

یاد من باشد با حق باشم ..حتی اگر به قانون زمین بر میخورد

یاد من باشد من تنها نیستم ...خدای من همین جاست ..بالای سرم...صاحب مهتاب است....یاد من باشد دوستم دارد....

یاد من باشد ....یاد من باشد خدا ناصحان  به خود را دوست دارد...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 10:53  توسط حمیده  | 

 

گر دلم مينوشت ،زبانم ميمرد
گر زبانم ميگفت ،دلم ميشکست
سکوت تنها چاره ي من بود
آنجا که قلبم شکست
درد هايم را فقط،آسمان ميدانست
ستاره ها يگانه شاهد هايم بودند
عيبشان اين بود ...
حرف هاشان را ستاره اي ميگفتند!

زبانشان را زميني ها نميدانستند
من ميدانستم ،اما...
سکوت تنها چاره ي من بود
سکوت و انتظار
تا بيايد مردي که آسمان بشناسدش
بداند ابر چيست
بداند اشک چيست
زبان ستاره ها را بفهمد
تا او معني کند چشمک ستاره ها را براي زمين
که اين جماعت شهادت مرا نمي پذيرند

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 15:2  توسط حمیده  | 

یه ساعتی میشد که داشت عباس آقا و بستی فروختنش رو نگاه میگرد
بدو بستی آوردم تازه !-
عباس آقا یه دونه از اون قرمز هاش به من میدی-
 بله که میدم آقا پسر گل ، بفرما اینم یه دونه از قرمزاش برای شما میشه 5 تومن -
آقا بستی ها دونه ای چنده -
دونه 5 تومن همه رنگی داره تازم هست -
 عباس آقا من 3 تومن بشتر ندارم نمیشه  یکی به من بدی-
نه که نمیشه شما برو دو روز دیگه پولت رو جمع کن بعد بیا یه دونه خوبش رو بهت میدم- 
  نه آخه من الان میخوام پولام رو جمع میکنم بعدا براتون میارم -
نه خیر نمیشه بستنی میخوای باید الان پولش رو بدی-
چشمش رو دوخته بود به دست عباس آقا و بستنی هایی که میداد به بچه ها داشت تو ذهنش مرور میکرد که هرکدومش ممکنه چه مزه ای باشه
ولی خب من که پول ندارم عباس آقا به اونی که 3 تومن هم داشت نداد من که هیچی پول ندارم!
حسین آقا میگه یه ساعته کجا موندی؟-
صدای مریم بود خواهر کوچیکترش ،کافی بود مریم یه چیزی بخواد تا حسین به هر سختی ای شده بهش بده تو چشمای مریم یه چیزی بود که هیچ جای دیگه نبود فقط مریم بود که باورش میشد جسین اگه 8 سالشم باشه مرد شده
 برو الان میام برو سرما میخوری-
اااااا حسین اونجا رو بستنی ها رو حسین یکی برام میگیری -
 چی بستنی ؟-
آره -
آخه ..آخه ...-
چی بگه پول نداره که ولی مریم بستنی میخواد اگه براش نگیره!نه مریم باعث شد دلش رو بزنه به دریا و بره با خودش گفت:
مریم اشتباه نمیکنه من مرد شدم عباس آقا هم مرد شده میرم باهاش حرف میزنم
نگاه مریم یه قدرت عجیب بهش داده بود
آخه چی ؟بالاخره میخری یا نه -
هیچی الان میرم برات میگیرم همین جا وایسا-
محکم راه افتاد دستش رو که خالی خالی بود مشت کرده بود
 سلام عباس آقا اگه من یه بستنی بخوام بهم میدی؟-
بله که میدم چه رنگیش رو میخوای ؟-
دستش رو آورد بالا و گفت :
  من هیچ پولی ندارم ولی یه دونه بستنی میخوام برا خواهرم بعدا پولام رو جمع میکنم میارم -
عباس آقا یه خورده نگاهش کرد گفت
پس خودت چی که یه ساعته داری نگاه میکنی-
 من ..من نمیخوام پولش رو ندارم ولی برای مریم یه دونه بدید من قول میدم که پولش رو بیارم-
عباس آقا خندید و گفت
نه معلومه مرد شدی حالا چه رنگیش رو بدم-
قرمز -
عباس آقا دو تا بستنی داد بهش  گفت :
یکیش برا مریم یکیشم برا خودت چون مرد شدی !بعدا پولات رو جمع کن برام بیار -

**********
خدایا دلم میخواد مثل حسین کوچولو بیام پیش تو هرچند که هیچی ندارم ولی از خودم بگذرم محکم بگم خدایا من هیچی ندارم ولی بهم اعتماد کن و ردم نکن قول میدم با تمام وجودم سعی کنم جبران کنم تو هم کمکم کن

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 16:36  توسط حمیده  |